شمس الدين احمد
21
خزائن الملوك ( فارسى )
يك ساعت قرار نگيرد و دائم مترود و كاليور ؟ ؟ ؟ گردان باشد و از مردم گمان برد كه در قصد كشتن وىاند و ازين ممر روزانه در مقابر و مواضع ويران پوشيده ماند و شبانگاه بيرون آيد و بعضى مبتلاى مرض مذكور ترسان نمىباشند ليكن بغايت ترشرو و زردرنگ و متاسف و خشكزبان و مفرط الحرارة باشند و احيانا بسبب شدت ترشروئى به مردم حمله كنند و در صحرا بهيات مويشى مىگردند بهر چاردستوپا و پاهاى اوشان از شبگردى و ملاقات سنگ خار خراشيده مىشوند و محققين گفته كه سبب قطرب سودا يا صفراى ؟ ؟ ؟ است ؟ ؟ ؟ و حرارت از ؟ ؟ ؟ مانيا كم دارد مانيا بفتح ميم و الف و كسر نون و فتح ياى تحتانى در لغت يونان جنون سبعى را گويند ؟ ؟ ؟ آنست كه صاحبش مانند درندگان باشد و هرچه يابد بشكند و به درد و هميشه قصد آن كند كه در مردم افتد و نظر او مشابه به نظر دوگان باشد داء الكلب نوعيست از مانيا كه خداوند علّت مذكوره چون سگان گاهى بدسگالى و ترشروئى كند و گاهى اختلاط و چاپلوسى نمايد بالجمله غضب آن مختلط بلهو و بازى و ايذاى وى ممتزج بعطوفت و مهربانى مىباشد و روفس در وجه تسميهء وى نوشته كه چون مبتلاى اين بلا كسى را بگزد مانند سگ ديوانه به هلاكت مىرساند لهذا مرض موصوف را باسم داء الكلب موسوم كردهاند و شاه ارزانى بقلم آورده كه مادهء علّت يا بخار صفراى سوخته باشد كه بدماغ گرد آيد يا بخار سوداى سوخته علامت احتراق سودا آنست كه مريض متفكر و خاموش باشد و اگر احيانا بسخن گرايد سامع را از ان عقبگذارى دشوار شود و چون بغضب آيد غصّهء او دير فرونشيند و بدن لاغر شود و رنگ بسياهى زند و علامت احتراق صفرا آنست كه مريض مفرط الاضطراب بود و بسرعت بشرارت آيد و باز به زودى شرارت زائل گردد و ضجر و غم و هم نشان اوست صبار بضم صاد مهمله و باى موحدهء مفتوح و الف و راى مهمله لفظ سريانىست بمعنى جنون مفرط و وى بدان ماند كه گويا مانيا با قرانيطس مركب ست و مادهء اين صفراى سوخته بود يا سوداى سوخته و علامتش آنست كه ابتدا بسهر مفرط كند و عليل مضطرب الحال و سراسيمه باشد و از خواب ترسيده بيدار شود و نفس متواتر زند و جواب مطابق سوال نگويد و فراموشكار بود و در چشم سرخى و گرانى محسوس شود و چنان نمايد كه گويا چيزى در چشم افتاده است و اشك بىاراده بيرون آيد و قاروره سفيد و رقيق بود و گاه باشد كه بول گرفته شود و دست اندر زهار زند و بمالد اما از بىعقلى نتواند گفت كه چيست و گاه باشد كه بر اندامها لرزه افتد و بعضى مريض اين مرض را چشم زرد بود و زبان درشت و خشك و بعضى حركت كمتر كنند و هذيان بيشتر و باشد كه هم از حركت و هم از گفتار بازمانند و چشم نگشايند حمق بضم حاى مهمله و سكون ميم و قاف و رعونه براى مهمله و عين مهمله بضم اول و ثانى و سكون واو و فتح نون و هاى موقوفه